گرچه با تقدیر ناچار از مدارا کردنم
عشق اگر حق است، این حق تا ابد بر گردنم
تا بپندارم که سهمی دارم از پروانگی
پیله ای پیچیده از غم های عالم بر تنم
بر سر این سرو، آخر برف هم منت گذاشت
دست زیر شانه ام مگذار! باید بشکنم
من که عمری دل برای دوستان سوزانده ام
حال باید دل بسوزاند برایم دشمنم
گرچه از آغوش تو سهمی ندارم جز خیال
بوی گیسوی تو را می جویم از پیراهنم
عاشقی با گریه سر بر شانه یاری گذاشت
از تو می پرسم بگو ای عشق! آیا این منم؟
فاضل نظری
امروز بالاخره آناکارنینا رو سفارش دادم البته هدیهی تولدمه که خواهرجان زودتر سفارش داده؛ پررو پررو لیست کرده بودم که هر کی خواست کتاب بخره یا ژرمینالو بگیره یا آناکارنینا و یا آتش بدون دود😅 تا اینکه امروز فاطی گفت بیا خودت انتخاب کن؛ هم کتابو هم مترجمو؛ آخه یه بار از نمایشگاه بهش گفته بودم سینوهه ترجمه فلانیو بخریا اشتباهی یه ترجمه دیگه خرید یه قشقرقی راه انداختم نگو و نپرس😑😂
آتش بدون دود رو ترجیحا فعلا نگرفتم چون نمیشد تک جلدی سفارش داد و چون نمیدونم میتونم با قلم نویسنده ارتباط بگیرم یا نه؛ قرار شد قبلش از طاقچه یه چند صفحهش رو بخونم و بعد بخرم؛ ژرمینالم گفت ارزونه و شد آناکارنینا 😍
با فاطمه (دوستم) حرف میزدم بازم کلییی کتاب سفارش داده هر چند وقت یبار حدود ۱۰ یا ۱۵ کتاب سفارش میده و نمیخونه😑 ولی بازم نمیتونه کتاب نخره؛ یه مریضیه خودشم نمیدونه درمانش چیه🙄 توی طاقچه هم از اکانت من استفاده میکنه هر بار کلی کتاب دانلود میکنه و نمیخونه🤦♀️🤦♀️🤦♀️ یه بارم کتابای منو مخفی کرده بود به خیال اینکه فقط برای خودش هاید میشه😅
عکس کتابخونهی مورد علاقمو براش فرستادم مرد براش😄 و آرزو کرد خدا دو تا کتابخونهی این مدلی به دوتامون بده!
خوبه آدم دوستاشم مثل خودش دیوونه باشن🤦♀️
فردا باید برم دندونپزشک ولی اصلا حوصله ندارم برم ولی مجبورم مجبور!
این چند وقته خیلی درگیرم و هم دلم میخواد بگذرن این روزا و هم دلم نمیخواد بگذرن...
حس میکنم از گذر زمان میترسم!
توی استوری باکس آقای شیخی پرسیدم با دلتنگی عمیق چیکار کنیم؟
جواب داد: گفتهست به دلشکستگان نزدیک است...
حرفی نیست دیگه جز این شعر نو که خیلی به دلم نشست امشب؛
ای عشق
به شوق تو گذر میکنم از خویش...
تو قافِ قرارِ من و من عین عبورم...
شب بخیر
وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ ۖ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ ۖ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَلْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ
و چون بندگان من (از دوری و نزدیکی) من از تو پرسند، (بدانند که) من به آنها نزدیکم، هرگاه کسی مرا خواند دعای او را اجابت کنم. پس باید دعوت مرا (و پیغمبران مرا) بپذیرند و به من بگروند، باشد که (به سعادت) راه یابند.
اولین باری که این آیه رو خوندمو یادم نمیاد ولی خیلی خوب یادم هست اولین باریو که این آیه خیلی خیلی به دلم نشست و با تمام وجودم بهش ایمان اوردم و بارها و بارها با خودم زمزمه میکردم...
سال اول دبیرستان بودم و برای تمرین مسابقه حفظ قرآن که از آیات جز دوم بود ترتیل منشاوی رو گوش میدادم؛ اول ترتیل خوانی این ایه خیلی به دلم نشست و بعدم که معناش رو خوندم خودش...
امشبم بارها این آیه رو با خودم تکرار کردم و چقدر قشنگه وقتی خدا مستقیم بدون هیچ واسطهای به بندهش میگه تو صدام بزن من اجابت میکنم....
آرامش محضه فکر کردن به چنین معبودی که نسبت به بندههاش عاشقترینه...
خیلی دلم میخواد بنویسم حرفهای دلم رو ولی چون ارزش خوندن نداره ترجیحا برای خودم مینویسم فقط
از دیشب همش میخوام بنویسم ولی هر بار پشیمون میشم از نوشتن....
حالم خوب نبود اصلا ولی مدتهاست وقتی حالم بده سعی میکنم ظاهرم جوری باشه که مثلا خیلی حالم خوبه؛ مخصوصا امروز که ولادت بود و روز مادر و باید خوب میبودم....
الانم همش مینویسم و پاک میکنم...
چون بنظرم حرفای مهمی نیستن.
جز اینکه
ولادت حضرت زهرا رو هم تبریک میگم😊🌹
یه وقتاییم هست باید پناه ببری به تاریکی اتاق و تنهایی....
و فقط گریه آرومت کنه...
امشب یاد این هایکو افتادم که سالها پیش نوشته بودم
امشب چشمهایم ابرهای دلتنگی را کنار میزند
چه بیصدا بارانی در تاریک اتاق...
شب بخیر