خوابِ وحشتناکِ واقعی

امشب فقط دلم میخواد صبح بشه

ولی از بیدار شدن میترسم.....

نمیخوام بگم کاش بیدار نشم

فقط کاش با خبرای بد بیدار نشم

کاش ذهنم آروم بشه

کاش ...... (این آخریو خدا باید بدونه که خودش میدونه)

 

بیدارم کن

از این خواب وحشتناکِ واقعی.....

کاری کن رها شم از این بغضی که مدام تمدید میشه

 

بازم مثل همیشه کلی حرف دارم ولی ترجیح میدم نگم و.....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

انتقام سخت

این چند روزه همش خبرای بد میرسید ولی امشب انقدر خوشحالم که نمیتونم بخوابم.....

البته یه حس ناراحتی و خوشحالی همزمان

از وقتی خبر رو شنیدم اشکام بند نمیاد؛ این چند روزه بغض داشتم و گریه‌م نمیگرفت ولی امشب حس میکنم سبک شدم خیلی سبک؛ انقدری که انگاری وجود ندارم

از دیروز عصر منتظر این خبر بودم ولی فکر نمیکردم همین امشب خبر رو بشنوم🙂

البته من بازم دلم آروم نشده و بنظرم کافی نیست این انتقام و اگه کل نیروهاشونم نابود بشن ارزشش کمتر از یه تار موی سرداره😔 

و اونموقع که شنیدم نوشتم:

از خوشحالی دارم گریه میکنم
ولی نمیدونم از خوشحالیه یا چیز دیگه...
یه لحظه حس کردم چقدر جای سردار و بقیه‌ی شهدا خالیه...

چقدر.....

 

چندان گریستم که هر کس که برگذشت
در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چرا حالم خوب نمیشه؟؟؟

چرا این غم عادی نمیشه😔

هیچی نمیتونم بگم.....

فقط دلم گریه میخواد که اونو هم نمیتونم.....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یه ذهن آشفته

حالم اصلا خوب نیست؛ البته میدونم زودی خوب میشم ولی...

حالم ازون جمعه‌ای که قرار بود بشه یه روز خوب و پرانرژی بد شد وقتی اول صبحی با دیدن استوریای دوستام فهمیدم سردار سلیمانی شهید شده و همش امید داشتم شایعه باشه و نبود😒 

و من هنوز نمیتونم بنویسم شهید سلیمانی!

هیچوقت فکرشو نمیکردم اگه یه سردار سپاه ترور بشه این همه آدم متحد بشن؛ این همه آدم عزادار بشن و...

ناراحتم نه فقط برای اینا ولی انگار ذهنم خسته س که نمیتونم بنویسم

بعد از محرم و صفر لباسای مشکیو اتو زدم و تا کردم و گذاشتم توی کمد برای ایام فاطمیه ولی فکر نمیکردم مجبور بشم چند روز قبل از فاطمیه ...

امروز رفتیم اهواز برای تشییع ولی....

چه حس بدیه خوابت بیاد نتونی بخوابی؛ چه حس بدیه دلت یکم تنهایی بخواد و نشه تنها بشی؛ بخوای بنویسی و نتونی و همه جمله‌ها ناقص بمونه؛ چه حس بدیه شنیدن این همه خبر بد؛ خبر بدخیم بودن سرطان کسی که خیلی دوستش داری و بدتر از اینا حس ناامیدی که همه‌ی وجودشو گرفته؛ 

سردرد و بیخوابی؛ احساس میکنم بداخلاق شدم امشب و همین آزارم میده؛ دلم یکم سکوت میخواد ولی فاطمه‌زهرا مدام دلش بازی میخواد و دلم نمیاد ناراحتش کنم......

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

عادت می‌کنیم

امشب بعد از چند شب دال دوست داشتن خوندن و این داستانش راجب عادت بود و جالبه که به حال الان من میاد و قبلش داشتم بهش فکر میکردم.
منم توی خونه همیشه جای مخصوص خودمو دارم و تقریبا همه میدونن حتی مثلا زنداداش وقتی اونجا میشینه بدون هیچ حرفی میگه عه ببخشید نشستم سر جای تو؛ و منم تقریبا یه حس مالکیت به اون فضا دارم؛ مثلا تا چند ماه پیش که چیدمان مبلا رو تغییر بدیم جای مخصوص من یه مبل تک نفره ورودی پذیرایی بود زیر پریز برق😁 بعد که مبلا رو جابجا کردیم گشتم دنبال یه جای دیگه که اونم حتما باید کنارش یه پریز میبود و اولشم خیلی اون جا رو دوست نداشتم ولی الان دوسش دارم و بهش عادت کردم و یه تیکه از مبل دو نفره روبروی ورودی پذیرایی شده جای من و حتی میگم از جای قبلی هم بهتره آخه به هال دید دارم! 
یا اینکه دیروز بالاخره بعد از ۳۴ ماه ارتودنسی دندونامو در اوردم و عجیب اینکه به دندونای الانم بدون براکت و سیم اصلا عادت ندارم و حتی خودمو نگاه میکنم تو آیینه خندم میگیره؛ یا اینکه اول خوشحال بودم که قرار نیست دیگه هر ماه برم دندونپزشک و قرار نیست دیگه هر ماه یه ساعت از وقتمو توی لابی انتظار مطب بگذرونم و...... ولی احساس کردم دلم برای اون یه ساعت کتاب خوندن و یه ساعت آهنگ گوش دادن و کلافه شدن تنگ میشه؛ حتی دلم تنگ میشه برای تحمل منشی😂 انگار که من پذیرفتم هر ماه یه پروسه تکرار بشه؛ یه ده صبح بیدار بشم و برم دندونپزشک و یه ساعت منتظر بمونم و بعدش تکرار کل جلسات قبل و آخرشم یه مکالمه‌ی همیشگی با منشی که برای ۴ هفته‌ی دیگه نوبت بده و اونم طبق معمول همیشه بگه صبح یا بعدازظهر و منم طبق معمول همیشه بگم صبح و باور کنم دروغش رو که ساعت ۱۰ صبح فلان روز! چقدر ما آدما زود عادت میکنیم؛ گاهی خوبه گاهی بد؛ مثلا اینکه به یه جای خاصی حس مالکیت پیدا کنی خیلی بده؛ مثل اینکه عادت دارم توی ماشین کنار پنجره‌ی مخالف راننده بشینم خیلی بده😶 ولی مثلا برای دندونام اگه به ارتودنسی عادت نمیکردم خیلی سخت میگذشت برام.
و گاهیم خوبه که میدونی عادت میکنی و همین باعث میشه تحمل پذیرتر بشه وضعیت بدی رو که داری؛ مثلا الان اسپلینت رو تحمل میکنم چون میدونم نهایتا یه هفته زمان کافیه برای عادت کردن بهش.
ولی......
ولی یه چیزایی هست که هیچوقت عادت نمیشه......
هیچ‌وقت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

سیاه نمایی فکر

سرم گیج میره.....

صدای ماشین شهرداری میاد و صداش انگار سوت میکشه تو گوشم.....

یه حس سنگینی دارم

کلی پیام و دایرکت که حوصله ندارم جوابشونو بدم

دراز میکشم

فکر می‌کنم

و

می‌فهمم

همه‌ی اینا تلقینه

و من فکر میکنم سرگیجه دارم

و میفهمم چقدر افکار ما میتونن قوی باشن تا کل جسمتو تحت تسلط خودشون بگیرن

سعی میکنم به این فکر کنم که نه سردرد ندارم و نه سرگیجه

و صداهای اطراف آزارم نده

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حالِ خوشِ خواندن

امروز هوا از صبح بارونیه و عالیه ولی از عصر بارون یه ریز داره میباره و به قول ما دزفولیا شلقلقیه😂 هوا انقدر خوبه که آدم فقط دلش میخواد بره زیر بارون پیاده‌روی😊

میخوام از حالا به بعد هر کتابیو که خوندم یه توضیحاتی راجبش بنویسم بعد از کامل خوندنش با موضوعِ حالِ خوشِ خواندن😊 

این روزا همزمان دو تا کتاب رو دارم میخونم یکیشون نخل و نارنج و از دیروز هم که رهبر عزیز رو شروع کردم که راجب کره شمالیه و جالبه؛ دیشب استوری زدم واتس‌اپ که فاطمه گفت میخوای با هم بخونیمش؟😍 منم گفتمش آره اتفاقا خواستم بهت بگم ولی گفتم شاید شرایط کتاب خوندن نداری و قرار شد با هم بخونیم روزی بین ۳۰ تا ۵۰ صفحه ولی امروز پیام داد زهرااا🙄 گفتمش چیه نمیتونی بخونیش؟ خودمم حدس میزدم نتونی این سبک کتاب رو بخونی😆 گفت آره حس میکنم دارم روزنامه میخونم🤦‍♀️😆 و قرار شد هزار خورشید تابان بخونه که منو برد به تابستون دو سه سال پیش وقتی صبحای زود بیدار میشدم به شوق خوندنش😍 دیشب تا ساعت ۳ و نیم نخل و نارنج خوندم و به زور خودمو مجبور کردم که ادامه‌ش ندم🙄 آخه با تعریفایی که از "همه چیز؛ همه چیز" شنیدم دلم میخواد اونو هم زودی بخونم، واقعا خداروشکر که دوباره افتادم رو دور کتاب خوندن؛ وقتی کتابی میخونم دلم میخواد مدام راجبش حرف بزنم و اگه کسی ندونه فکر میکنه اولین باریه که دارم کتاب میخونم🤦‍♀️😂 

توی پستای بعدی بیشتر راجبشون حرف میزنم و یه سری برش از کتابا مینویسم😊

پینوشت: امشب رفتیم خونه مامانبزرگ و فهمیدم هیچ بچه‌ای به بازیگوشی احمدرضا وجود نداره و البته وقتی مامانبزرگ با اون همه بچه‌ی فضولی که توی فامیلشون دارن میگه تا حالا بچه ای به این فضولی ندیدم دیگه ما چی باید بگیم🤦‍♀️

کمترین بازیگوشیش شکستن شیشه‌ی در با ضربه‌ی سره😐 بعد امشب گیر داده بود به براکتای دندونای من😶 بعد گیر داده بود به صدف انگشترم🙄 بقیشو نگم دیگه😅

تو راه برگشت گوشم بیچاره قاطی کرده بود یه آهنگ شاد گوش میدادم یه غمگین و بعد آخرشم نوحه😁 🤦‍♀️ آهنگ شاهکار رو هم تازه دانلود کردم خیلی خوبه🙂

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

شوق خوندن

امشب حالم خیلی خیلی خوبه چون بالاخره تونستم مثل قبل‌ترها کتاب بخونم و انقدر غرق خوندن شدم که گذر زمان رو متوجه نشدم و به خیالم ساعت 2 ه در صورتیکه ساعت 3ه😅

کتاب نخل و نارنج که هدیه از طرف یه دوسته رو شروع کردم تا اینجایی که خوندم خیلی خوب بود و دلم میخواد هنوزم ادامه بدم ولی دیروقته و بهتره بخوابم؛ ولی نمیدونم شاید اشتیاقم به ادامه دادنش اجازه نده بخوابم آخه خیلی وقته دلم تنگ شده بود برای غرق شدن توی یه داستان؛ یه کتاب😍 دقیقا مثل وقتایی که شازده حمام میخوندم یا روزایی که ملت عشق رو میخوندم و خاطرات سفیر و کتابای خالد حسینی رو و کلی کتاب دیگه..... (البته کلی نیستن و بنظرم اصلا کتاب نخوندم تا حالا🤦‍♀️🙄) 

فردا هم احتمالا رهبر عزیز رو شروع کنم و یا شایدم زوربا رو ادامه بدم؛ نمیدونم ولی اگه وقت کنم حتما میرم کتاب پریدخت رو هم بخرم که همزمان با این کتابا بخونمش و نخل و نارنج هم احتمالا فردا شب تموم بشه😊 ولی حیف که به دلایلی نمیتونم بدم نرگس بخونتش😒 آخه تا حالا تقریبا همه‌ی کتاباییو که این سه چهار سال اخیر خوندم رو خونده و خیلی خوشحالم که حداقل باعث شدم یه نفر کتابخون بشه😍🙂 و حتی گاهی وقتی میخوام کتابی بخرم در کنار سلیقه‌ی خودم به سلیقه‌ی اونم فکر میکنم😅

هر شب هم یه داستان از دال دوست داشتن رو میخونم داستانای قشنگی داره😊

امشب به خودم یه قول دادم که حتما انجامش میدم😍

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دلِ گرفته

نمیدونم چرا چند روزه این ساعت که میشه دلم میگیره😔 با اینکه این روزا که میگذرن همه چی خوبه خداروشکر ولی این دلگرفتگی شبونه تا جایی پیش بره که کل انرژی رو که توی روز داشتمو بگیره ازم ولی اجازه نمیدم بهش و تلاشمو میکنم بهش غلبه کنم و تا حالا که موفق بودم خداروشکر🙂 

این روزا بیشتر از قبل باهات حرف میزنم ولی کمتر صداتو میشنوم؛ نمیدونم تو رو گم کردم یا خودمو و چقدر دلتنگتم.....

یادمه قبلا یه متنی نوشتم که دلتنگی اینه که دلتنگ جایی و یا کسی باشی که نمیدونی کی دوباره میبینیش و این‌بار دلتنگ اینم که بازم صداتو بشنوم ولی نمیدونم کی و کجا.....؟  چقدر این دلتنگی بده و سخت

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

هیچی😭

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید